وُلف دیتریش شنوره [*]
یک قفس؛ برو بالا، بیا پایین، آن تو یکی لنگ لنگان راه میرود، برو بالا، بیا پایین؛ پشم ریخته، پوست کنده شده: کفتار. اوف! چه بویی میدهد. بیچاره چه آبی از چشمش میریزد. با نگاهی چنین کبره بسته اصلاً چه طور میشود چیزی دید؟
حالا به طرف میلهها میآید، نفس طاعونیاش به مشامم میخورد.
«حرفم را باور میکنید؟»
محکم میگویم: «کلمه به کلمه.»
پنجههایش را میگذارد روی پوزه: «در اصل من جادو شدهام.»
«چه حرفها! راستی راستی جادو شدهاید؟»
سر تکان میدهد: «چون در واقع...»
غمگین میدمد: «من یک شاهدخت هستم.»
میگویم: «بله، اما به خاطر خدا! کسی نمیتواند کمکی به شما بکند؟»
پچپچه میکند: «چرا، موضوع این است که یکی باید مرا دعوت بکند.»
حساب آذوقهام را میکنم؛ میشود کاری کرد.
«بعد دیگر شما واقعاً دگردیسی پیدا میکنید؟» «قسم میخورم.»
میگویم: «خوب باشد. پس امروز قهوه میهمان من.»
میروم منزل و لباسم را عوض میکنم. قهوه درست میکنم و میز را میچینم. چند شاخه گل رز از باغ در گلدان میگذارم، قوطی کورند بیف[**] را هم تقدیم میکنم، حالا میتواند بیاید.
درست سر ساعت چهار زنگ به صدا درمیآید. باز میکنم، کفتار است.
شرم زده میگوید: «سلام، میبینید که آمدم.»
دستم را به طرفش دراز میکنم و میرویم به طرف میز. اشک از چهره پرپشمش جاری است. «گُل...» آه میکشد: «ای وای! ای وای!»
میگویم: «بفرمایید خواهش میکنم. بنشینید، دست برسانید.»
شرمزده مینشیند و در حالی که آب دهانش راه افتاده است به نانش کره میمالد.
سر تکان میدهم: «نوش جان.»
میجود، تنهاش را میاندازد جلو و میگوید: «ممنون.»
این طور که او میبلعد، میشود آدم ترس برش دارد. نان روی نان است که ناپدید میشود؛ قوطی کورند بیف هم خالی است. در این فاصله با ملچ و ملوچ قهوه را هورت میکشد و زمانی اجازه میدهد برایش قهوهی تازه بریزم که باقی مانده را لیسیده باشد.
میپرسم: «ها؟ خوشمزه است؟»
آروغ زنان نفس نفس میزند: «خیلی.» اما بعد ناآرام میشود. میپرسم: «چی شده؟»
چند بار سر بلند میکند و نگاهش را به پایین میآورد. پوستش بوی مُردار میدهد، کنههای قرمز روی لکههای گرِ پشتِ گوشش میخزند.
به او دل و جرئت میدهم: « ها؟ »
هق هق میزند: « من به شما دروغ گفتم.» با صدایی گرفته خرخر میکند و با بیچارگی دسته گل رُز را لای چنگالش میپیچاند و میگوید:
«من – من شاهدخت نیستم.»
میگویم: «عیبی ندارد. مدتها بود میدانستم.»
------------------------------------------
* wolfdietrich Schnurre ، نویسندهی آلمانی (1920-1989).
** cornedbeef
برگرفته از کتاب:والزر، روبرت - بکر، یورگن و ...؛ داستانکها؛ برگردان ناصر غیاثی؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر ثالث 1388.