داتکام

کمی لبخند لطفا!!!!!

داتکام

کمی لبخند لطفا!!!!!

شاهدخت

وُلف دیتریش شنوره [*]

یک قفس؛ برو بالا، بیا پایین، آن تو یکی لنگ لنگان راه می‌رود، برو بالا، بیا پایین؛ پشم ریخته، پوست کنده شده: کفتار. اوف! چه بویی می‌دهد. بیچاره چه آبی از چشمش می‌ریزد. با نگاهی چنین کبره بسته اصلاً چه طور می‌شود چیزی دید؟ 
‏حالا به طرف میله‌ها می‌آید، نفس طاعونی‌اش به مشامم می‌خورد. 
«حرفم را باور می‌کنید؟»
‏محکم می‌گویم: «کلمه به کلمه.» 
‏پنجه‌هایش را می‌گذارد روی پوزه: «در اصل من جادو شده‌ام.»
«چه حرف‌ها! راستی راستی جادو شده‌اید؟» 
‏سر تکان می‌دهد: «چون در واقع...»
‏غمگین می‌دمد: «من یک شاهدخت هستم.»
‏می‌گویم: «بله، اما به خاطر خدا! کسی نمی‌تواند کمکی به شما بکند؟»
‏پچپچه می‌کند: «چرا، موضوع این است که یکی باید مرا دعوت بکند.»
حساب آذوقه‌ام را می‌کنم؛ می‌شود کاری کرد. 
«بعد دیگر شما واقعاً دگردیسی پیدا می‌کنید؟» «قسم می‌خورم.»
‏می‌گویم: «خوب باشد. پس امروز قهوه میهمان من.»
‏می‌روم منزل و لباسم را عوض می‌کنم. قهوه درست می‌کنم و میز را می‌چینم. چند شاخه گل رز از باغ در گلدان می‌گذارم، قوطی کورند بیف[**] را هم تقدیم می‌کنم، حالا می‌تواند بیاید. 
درست سر ساعت چهار زنگ به صدا درمی‌آید. باز می‌کنم، کفتار است. 
‏شرم زده می‌گوید: «سلام، می‌بینید که آمدم.»
‏دستم را به طرفش دراز می‌کنم و می‌رویم به طرف میز. اشک از چهره پرپشمش جاری است. «گُل...» آه می‌کشد: «ای وای! ای وای!»
می‌گویم: «بفرمایید خواهش می‌کنم. بنشینید، دست برسانید.»
‏شرم‌زده می‌نشیند و در حالی که آب دهانش راه افتاده است به نانش ‏کره می‌مالد. 
‏سر تکان می‌دهم: «نوش جان.»
‏می‌جود، تنه‌اش را می‌اندازد جلو و می‌گوید: «ممنون.»
‏این طور که او می‌بلعد، می‌شود آدم ترس برش دارد. نان روی نان است که ناپدید می‌شود؛ قوطی کورند بیف هم خالی است. در این فاصله با ملچ و ملوچ قهوه را هورت می‌کشد و زمانی اجازه می‌دهد برایش قهوه‌ی تازه بریزم که باقی مانده را لیسیده باشد. 
‏می‌پرسم: «ها؟ خوشمزه است؟»
‏آروغ زنان نفس نفس می‌زند: «خیلی.» اما بعد ناآرام می‌شود. می‌پرسم: «چی شده؟»
‏چند بار سر بلند می‌کند و نگاهش را به پایین می‌آورد. پوستش بوی مُردار می‌دهد، کنه‌های قرمز روی لکه‌های گرِ پشتِ گوشش می‌خزند. 
به او دل و جرئت می‌دهم: « ها؟ »
هق هق می‌زند: « من به شما دروغ گفتم.» با صدایی گرفته خرخر می‌کند و با بیچارگی دسته گل رُز را لای چنگالش می‌پیچاند و می‌گوید:
«من – من شاهدخت نیستم.»
می‌گویم: «عیبی ندارد. مدت‌ها بود می‌دانستم.»

------------------------------------------
* wolfdietrich Schnurre ، نویسنده‌ی آلمانی (1920-1989).
** cornedbeef

برگرفته از کتاب:والزر، روبرت - بکر، یورگن و ...؛ داستانک‌ها؛ برگردان ناصر غیاثی؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر ثالث 1388.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد