دوشنبه 12 دی ماه سال 1390
مرتفعترین خط آهن جهان(داستان واقعی)
حرف مردم این بود که احداث خط آهن از ساحل اقیانوس آرام به کوههای آند، که بعد از هیمالیا دومین سلسلهجبال مرتفع دنیاست، امکانپذیر نیست. اما اِرنست مالینوفسکی [۱]، مهندس لهستانی، نظر دیگری داشت. در سال ۱۸۵۹ پیشنهاد کرد خط آهنی از کالائو [۲] در ساحل پرو، به داخل آن کشور تا ارتفاع ۱۵۰۰۰ پایی احداث شود. اگر او در این کار موفق میشد، این مرتفعترین خط آهن جهان میشد.
سلسلهجبال آند، بسیار صعبالعبور است. کار در این منطقه به دلیل ارتفاع زیاد، سرمای شدید، یخبندان و آتشفشان بسیار دشوار است. از اینکه بگذریم، ارتفاع کوهها در فاصلهی کوتاهی از سطح دریا به هزاران پا میرسد. برای رسیدن به ارتفاعات این کوهستان باید از پیچهای متعدد، پلها و تونلهای مختلف عبور کرد. اما مالینوفسکی و همکارانش موفق شدند. یانس پلاچتا [۳] میگوید: «حدود ۱۰۰ تونل و پل احداث شد که برخی از آنها شاهکار مهندسی به شمار میروند. تصور اینکه با وسایل و ابزار بهنسبت ساده و اولیه، چگونه این مهم امکانپذیر شد، دشوار است.»
این خط آهن تا به امروز پابرجاست تا مداومت و سختکوشی سازندگان آنرا به رخ جهانیان بکشد. مالینوفسکی و یاران او هرگز، هرگز و هرگز تسلیم نشدند.
-------------------------------------------
۱. Ernest Malinkowski
۲. Callao
۳. Jans S. Plachta
برگرفته از کتاب:
ماکسول، جان؛ 17 اصل کار تیمی (چه کار کنیم که هر تیمی ما را بخواهد؟)؛ برگردان مهدی قراچه داغی؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات تهران 1386.
دوشنبه 12 دی ماه سال 1390
گمان بد (افسانهی کوچک چینی)
روستایی مردی تبر خویش گم کرد. بدگمان شد که مگر پسر همسایه دزدیده است و به مراقبت او پرداخت. در رفتار و لحن کلامش همه حالتی عجیب یافت؛ چیزی که گواهی میداد که دزدِ تبر اوست.
اندکی بعد، روستایی تبرش را بازیافت، مگر آخرین باری که به آوردن هیمه رفته بود، تبر در کوه بر جای مانده بود.
چون بار دیگر به مراقبت پسر همسایه پرداخت، در رفتار و کلام او هیچ چیز عجیبی نیافت؛ هیچ چیز گواهی نمیداد که دزد تبر اوست!
برگرفته از کتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعهی آثار، دفتر سوم: ترجمهی قصه و داستانهای کوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387.
دوشنبه 12 دی ماه سال 1390
شاهدخت
وُلف دیتریش شنوره [*]
یک قفس؛ برو بالا، بیا پایین، آن تو یکی لنگ لنگان راه میرود، برو بالا، بیا پایین؛ پشم ریخته، پوست کنده شده: کفتار. اوف! چه بویی میدهد. بیچاره چه آبی از چشمش میریزد. با نگاهی چنین کبره بسته اصلاً چه طور میشود چیزی دید؟
حالا به طرف میلهها میآید، نفس طاعونیاش به مشامم میخورد.
«حرفم را باور میکنید؟»
محکم میگویم: «کلمه به کلمه.»
پنجههایش را میگذارد روی پوزه: «در اصل من جادو شدهام.»
«چه حرفها! راستی راستی جادو شدهاید؟»
سر تکان میدهد: «چون در واقع...»
غمگین میدمد: «من یک شاهدخت هستم.»
میگویم: «بله، اما به خاطر خدا! کسی نمیتواند کمکی به شما بکند؟»
پچپچه میکند: «چرا، موضوع این است که یکی باید مرا دعوت بکند.»
حساب آذوقهام را میکنم؛ میشود کاری کرد.
«بعد دیگر شما واقعاً دگردیسی پیدا میکنید؟» «قسم میخورم.»
میگویم: «خوب باشد. پس امروز قهوه میهمان من.»
میروم منزل و لباسم را عوض میکنم. قهوه درست میکنم و میز را میچینم. چند شاخه گل رز از باغ در گلدان میگذارم، قوطی کورند بیف[**] را هم تقدیم میکنم، حالا میتواند بیاید.
درست سر ساعت چهار زنگ به صدا درمیآید. باز میکنم، کفتار است.
شرم زده میگوید: «سلام، میبینید که آمدم.»
دستم را به طرفش دراز میکنم و میرویم به طرف میز. اشک از چهره پرپشمش جاری است. «گُل...» آه میکشد: «ای وای! ای وای!»
میگویم: «بفرمایید خواهش میکنم. بنشینید، دست برسانید.»
شرمزده مینشیند و در حالی که آب دهانش راه افتاده است به نانش کره میمالد.
سر تکان میدهم: «نوش جان.»
میجود، تنهاش را میاندازد جلو و میگوید: «ممنون.»
این طور که او میبلعد، میشود آدم ترس برش دارد. نان روی نان است که ناپدید میشود؛ قوطی کورند بیف هم خالی است. در این فاصله با ملچ و ملوچ قهوه را هورت میکشد و زمانی اجازه میدهد برایش قهوهی تازه بریزم که باقی مانده را لیسیده باشد.
میپرسم: «ها؟ خوشمزه است؟»
آروغ زنان نفس نفس میزند: «خیلی.» اما بعد ناآرام میشود. میپرسم: «چی شده؟»
چند بار سر بلند میکند و نگاهش را به پایین میآورد. پوستش بوی مُردار میدهد، کنههای قرمز روی لکههای گرِ پشتِ گوشش میخزند.
به او دل و جرئت میدهم: « ها؟ »
هق هق میزند: « من به شما دروغ گفتم.» با صدایی گرفته خرخر میکند و با بیچارگی دسته گل رُز را لای چنگالش میپیچاند و میگوید:
«من – من شاهدخت نیستم.»
میگویم: «عیبی ندارد. مدتها بود میدانستم.»
------------------------------------------
* wolfdietrich Schnurre ، نویسندهی آلمانی (1920-1989).
** cornedbeef
برگرفته از کتاب:والزر، روبرت - بکر، یورگن و ...؛ داستانکها؛ برگردان ناصر غیاثی؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر ثالث 1388.
دوشنبه 12 دی ماه سال 1390
تصاویر زیبا
یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
رویارویی با رنج
سخنی از این داستان: « قانون مرگ برای هیچ موجود زندهای، جاودانگی قائل نیست.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در زمان بودا، زنی به نام کیساگوتامی از مرگ تنها فرزندش رنج میبرد. او که نمیتوانست مرگ فرزندش را بپذیرد، به این سو و آن سو میدوید و بهدنبال دارویی میگشت تا زندگی را به او بازگرداند و بودا گفت چنین دارویی نزد اوست.
کیساگوتامی نزد بودا رفت، با او بیعت کرد و پرسید: «آیا شما میتوانید دارویی بسازید که فرزندم را دوباره زنده کند؟»
بودا گفت: «من این دارو را میشناسم، اما برای اینکه آنرا بسازم به موادی احتیاج دارم.»
زن که آرام گرفته بود پرسید: «به چه موادی نیاز دارید؟»
بودا گفت: «برایم یک مشت دانهی خردل بیاور.»
زن قول داد که برای بودا یک مشت دانهی خردل بیاورد، اما هنگام ترک محضرش، بودا اضافه کرد: «من دانهی خردلی میخواهم که از خانوادهای تهیه شده باشد که در آن، هیچ همسر، پدر و مادر یا خدمتکاری نمُرده باشد.»
زن قبول کرد و از این خانه به آن خانه در جستجوی دانهی خردل راه افتاد. تمام خانوادهها مایل به کمک به او بودند، اما وقتی کیساگوتامی سؤال میکرد که آیا در این خانواده کسی مره است یا خیر، نتوانست خانهای بیابد که مرگ به آن راه نیافته باشد؛ در یک خانه دختر در خانهی دیگر خدمتکار، در دیگری شوهر یا پدر و مادر مرده بودند. کیساگوتامی نمیتوانست خانهای را پیدا کند که مصیبت مرگ به آن راه نیافته باشد. وقتی دید در اندوه خود تنها نیست، از پیکر بیجان فرزند دل کند و نزد بودا بازگشت. بودا با همدردی بسیار گفت: «فکر میکردی تنها تو پسرت را از دست دادهای. قانون مرگ برای هیچ موجود زندهای، جاودانگی قائل نیست.»
برگرفته از کتاب:
لاما، دالایی و کاتلر، هوارد. سی؛ هنر شادمانگی: گامی بهسوی صلح درون و صلح برون؛ چاپ سوم؛ تهران: قطره، ۱۳۸۷.
یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
افسانهای که دزدان تعریف میکنند
روایت میکنند زمانی که استاد با حواریون از بیابان میگذشت، شب فرا رسید. استاد گفت: «پیئترو حالا چه کار کنیم؟»
پیئترو گفت: «اون پائین یک گله است. با من بیائید!»
آهسته آهسته، یکی پس از دیگری به گله رسیدند.
«شکر بر خدا و درود بر مریم! میتونید برای امشب پناهمون بدید؟ زائرین بینوای خسته هستیم و از گرسنگی هلاک!»
مباشر و چوپانهاش گفتند: «شکر بر خدا و درود بر مریم!»
اما از جاشون تکون نخوردند و داشتند خمیر رو روی تخته پهن میکردند و فکر کردند که اگر این سیزده نفرو به خوردن تعارف کنند، خودشون همه گرسنه میمونند. پس گفتند: «کاهدانی اونجاست. برین بخوابین.»
استاد بینوا و حواریون، خودشونو جمع و جور کردند و صم و بکم رفتند تا بخوابند. تازه به خواب رفته بودند که سر و صدای چند تا دزد که از راه رسیده بودند، به گوششون خورد: «کسی از جاش تکون نخوره!» و التماس و صدای کتک و صدای دویدن مباشر و شاگردها که به دشت پا به فرار میگذاشتند، شنیده شد.
وقتی که دزدها پیروز میدان شدند، گلهرو چپاول کردند و بعد، سری به کاهدونی زدند: «همه بیحرکت! کی اونجاست؟»
پیئترو گفت: «سیزده زائر بینوای خسته و مرده.»
«که اینطوره، پس بیائید. خمیر روی تخته است. دستنخوردهیِ دستنخورده. به کوری چشم این گلهدارها، خودتونو سیر کنید که ما باید بریم دنبال کارمون!»
اون طفلکیها از اونجایی که گرسنه بودند، با همین یه تعارف بهطرف تخته دویدند و پیئترو گفت: «خدا پدر این دزدارو بیامرزه که بهتر از ثروتمندها به فکر گداگشنهها هستن.»
حواریون گفتند: «خدا پدرشونو بیامرزه!» و شام جانانهای خوردند.
برگرفته از کتاب:
کالوینو، ایتالو؛ افسانههای ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: مرکز 1389.
یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
عکس دیدنی : حرکت ورزشی بی موقع!
یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
برای کاهش وزن از این دو کمک بگیرید
پژوهشگران دریافتند مصرف پیاز، چای سبز و عصاره برگ زیتون می تواند به مبارزه با چاقی و بیماری های مرتبط با اضافه وزن مانند بیماری قلبی، دیابت، کبد چرب کمک کند.
مصرف این مواد می تواند به هنگامی که فرد از رژیم غذایی پرچرب و دارای کربوهیدارت بالا استفاده می کند نیز موثر واقع شود.
محققان دانشگاه کوئینزلند جنوبی یک سری از غذاها را بر روی موش هایی که تحت رژیم غذایی ناسالم قندی و چرب قرار داشتند آزمایش کردند.
به گزارش دیلی تلگراف، این دانشمندان دریافتند غذاهای خاصی به پیشگیری از رشد سلول های التهابی در بالشتک های چربی بدن حیوان منجر می شود. این بالشتک ها در شکم قرار دارند و چربی را از جریان خون می گیرد و ذخیره می کند.
موش هایی که به آنها پیاز، چای سبز ،عصاره برگ زیتون ، هویج بنفش و دانه های چیا( دانه هایی از خانواده نعنا ) داده می شد دچار کاهش تعداد سلول های چربی شدند و با وجود ادامه رژیم غذایی نامناسب وزنشان تا پایان تحقیق کاهش می یافت.
پژوهشگران دریافتند عملکرد کبد و قلب در این جوندگان بهتر شد.
این دانشمندان می گویند پیام اصلی این پژوهش این است که به جای کمتر خوردن باید غذای مناسب و بهتری مصرف کرد.
پیاز و عصاره برگ زیتون دارای فلاونید خاصی موسوم به روتین هستند که در سیب و چای نیز وجود دارد.
نتایج این تحقیقات در نشریه تغذیه و زیست فناوری دارویی منتشر شده است.
یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
بهترین زمان ازدواج برای من چه وقتی است؟
درباره سن ازدواج دو نکته را باید در نظر داشته باشیم.اول این که ازدواج در مقطع جوانی اتفاق بیفتد. این مقطع از ۱۸ سالگی شروع می شود و تا ۳۰سالگی ادامه دارد. بنابراین ازدواج کردن خارج از این دو بازه زمانی ازدواجی زودهنگام یا دیرهنگام است که هر کدام معایبی دارند. ازدواج در سن کمتر از ۱۸ سال اگرچه همراه با شور و اشتیاق زیادی است اما فاقد پختگی و تجربه است و ازدواج بالای ۳۰ سال هم اگرچه جنبه عقلانی پررنگ تری دارد اما شور و شوق و انعطاف پذیری در آن کمرنگ تر است.

ادامه مطلب ...
یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
عکسی که با دیدن آن بسیار متاثر می شوید
خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم. اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول می کشد. این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر را دارد؟ بهتر نیست از فرصت کم برای مهربانی با همدیگر استفاده کنیم؟

یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
توصیه برایان دایسون برای داشتن زندگی خوب
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان.
توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود، سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد
یکشنبه 11 دی ماه سال 1390
شکار لحظه های جالب از سیاستمداران