<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>داتکام - داستان</title>
		<link>http://datcom.blogsky.com</link>
		<description>اینجا همه چی درهمه!</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>زندگى مانند قهوه است</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/08/post-326/</link>
					<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#cc6600&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; &quot;&gt;وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; &quot;&gt;در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; &quot;&gt;زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; &quot;&gt;پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 12:09:46 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=326</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/08/post-326/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>خنده</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/08/post-325/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; font-size: 11px; line-height: 22px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;گویند وقتی که برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان کردند تا او را به آن بیفکنند، طبیعی است که یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای که همه برادران را شگفت زده کرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم. یکی از برادران که یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، که در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟ یوسف با جمال، که به همان اندازه و بیشتر با کمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشکفید و گفت: روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند کرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد کرد، و اگر سوء قصدی کند، آنها مرا حفظ خواهند کرد. اما چرا خدا را فراموش کردم، و به برادرانم بالیدم، اکنون می بینم همان برادرانم که به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون کشیدند و مرا به چاه می افکنند. این راز را دریافتم که باید به غیر&amp;nbsp;خدا&amp;nbsp;تکیه نکنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 12:07:14 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=325</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/08/post-325/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان کوتاه چهار پسر</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/07/post-322/</link>
					<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); font-size: medium; &quot;&gt;مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود&lt;br /&gt;پسراول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند&lt;br /&gt;سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودنددرخت را توصیف کنند&amp;nbsp;&lt;br /&gt;پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده&lt;br /&gt;پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن&lt;br /&gt;پسر سوم گفت: نه درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام&lt;br /&gt;پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر اززندگی و زایش&lt;br /&gt;مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی&amp;nbsp; بهار ، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید&lt;br /&gt;مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند&lt;br /&gt;زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛&lt;br /&gt;در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند&amp;nbsp;&lt;br /&gt;همیشه همینطوری نمی مونه: که زندگی گلابی تر از این حرفاست&lt;/span&gt;
</description>
					<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 11:58:42 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=322</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/07/post-322/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>ترفند پولدار شدن یک خانم !</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-318/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; line-height: 14.4pt; text-align: justify; font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, sans-serif; &quot;&gt;یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; line-height: 14.4pt; text-align: justify; font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, sans-serif; &quot;&gt;پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; line-height: 14.4pt; text-align: justify; font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, sans-serif; &quot;&gt;مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; line-height: 14.4pt; text-align: justify; font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, sans-serif; &quot;&gt;روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; line-height: 14.4pt; text-align: justify; font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, sans-serif; &quot;&gt;پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; line-height: 14.4pt; text-align: justify; font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, sans-serif; &quot;&gt;مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; line-height: 14.4pt; text-align: justify; font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, sans-serif; &quot;&gt;وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; line-height: 14.4pt; text-align: justify; font-weight: bold; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: tahoma, sans-serif; &quot;&gt;پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 09:15:15 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=318</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-318/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>بهشت و جهنم</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-317/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;3&quot; face=&quot;'times new roman', times, serif&quot;&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; margin-top: 0cm; margin-right: 0cm; margin-bottom: 0pt; margin-left: 0cm; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: &amp;quot;خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;و جهنم چه شکلی هستند؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;quot;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;و قاشق را در دهان خود فرو ببرند&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; margin-top: 0cm; margin-right: 0cm; margin-bottom: 0pt; margin-left: 0cm; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;غمگین شد، خداوند گفت: &amp;quot;تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است&amp;quot;، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: &amp;quot;خداوندا نمی فهمم؟!&amp;quot;، خداوند پاسخ داد: &amp;quot;ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!&amp;quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; margin-top: 0cm; margin-right: 0cm; margin-bottom: 0pt; margin-left: 0cm; direction: rtl; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;font&gt;هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 09:14:18 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=317</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-317/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>خدا و امام زمان</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-316/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; color=&quot;#333333&quot;&gt;زمانی پرسیدم : خدا کو؟&lt;br /&gt;گفتند: خدا که دیدنی نیست.&lt;br /&gt;گفتم چگونه بدانم که هست؟&lt;br /&gt;گفتند : تو را آفریده ، آسمان را آفریده و زمین را و هر چه ما بین آنهاست!&amp;nbsp;&lt;br /&gt;به درون و فطرت خودم رجوع کردم باورم شد که خدای نادیدنی وجود دارد.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;.....&lt;br /&gt;زمانی شنیدم: امام زمانی هم هست.&lt;br /&gt;گفتم: پس کو؟&lt;br /&gt;گفتند: امام زمان که دیدنی نیست&lt;br /&gt;گفتم: چگونه بدانم که هست؟&lt;br /&gt;گفتند : هیس.....کفر نگو! او حتما وجود دارد!&lt;br /&gt;گفتم : پس امام زمان هم مثل خداست چون دیده نمی شود و وجود دارد!&lt;br /&gt;گفتند: نه! او مخلوق خداست. انسان است. اگر بخواهی میتوانی او را ببینی.&lt;br /&gt;گفتم: چگونه&amp;nbsp;&lt;br /&gt;گفتند: باید ایمانت خیلی قوی باشد.&lt;br /&gt;گفتم : پس بالاخره می توان او را دید.&lt;br /&gt;گفتند‌: آری می شود اما اگر دیدی نباید به کسی بگویی&lt;br /&gt;گفتم :چرا؟!&lt;br /&gt;گفتند: چون کسی که او را ببیند حق ندارد بگوید او را دیده ام.&lt;br /&gt;گفتم : اگر ببینم و بگویم که دیده ام چه؟&lt;br /&gt;گفتند: آنزمان تو دروغگوی بزرگی محسوب میشوی.&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;خدایا !&lt;br /&gt;&amp;nbsp;باور تو چه حقیقت شیرین و ساده ای است و باور امام زمان (با اینکه مخلوق توست) چه دروغ تلخ و پیچیده ای!&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 09:12:19 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=316</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-316/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>حکایت بسیار جذاب گروه 99</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-315/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این&amp;nbsp; کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند , او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right; color: rgb(255, 0, 0); &quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; color: rgb(0, 102, 51); &quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font&gt;&lt;strong&gt;اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند:&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;font&gt;آنان زیاد دارند اما راضی نیستند&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 09:10:39 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=315</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-315/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>هیچ وقت سعی نکن یک زن رو تحریک کنی...</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-314/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه تا یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه... زن جواب می‌ده: &amp;quot;ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟&amp;quot;... مرد می‌خنده و می‌گه: &amp;quot;یه دختر ایتالیایی!&amp;quot;... زن هیچی نمی‌گه و سوار هواپیما می‌شه و می‌ره... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه می‌ره استقبالش و بهش می‌گه: &amp;quot;خب عزیزم مسافرت خوب بود؟&amp;quot;... زن: &amp;quot;ممنون، عالی بود!&amp;quot;... مرد می‌پرسه: &amp;quot;خب سوغاتی من چی شد پس؟&amp;quot;... زن: &amp;quot;کدوم سوغاتی؟&amp;quot;... مرد: &amp;quot;همونی که ازت&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;خواسته بودم... دختر ایتالیایی!&amp;quot;... زن جواب می‌ده: &amp;quot;آهان! اون رو می‌گی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر می‌شه یا دختر!&amp;quot;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0); &quot;&gt;نتیجه گیری اخلاقی داستان: هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 09:08:31 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=314</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-314/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مرد کور</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-313/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; text-align: right; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;Arial&quot; size=&quot;2&quot; color=&quot;#000000&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 18pt; color: rgb(0, 0, 0); font-family: arial; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;کنار پایش قرار داده بود&amp;nbsp;روی تابلو خوانده میشد:&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Arial&quot; size=&quot;2&quot; color=&quot;#cc0000&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 18pt; color: rgb(204, 0, 0); font-family: arial; &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;من کور هستم لطفا کمک کنید&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;.&lt;strong&gt;&amp;nbsp;روزنامه نگارخلاقی از کنار او&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;میگذشت نگاهی به او&amp;nbsp;انداخت فقط چند سکه د&amp;nbsp;ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد&amp;nbsp;تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; text-align: center; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;Arial&quot; size=&quot;3&quot; color=&quot;#000000&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 24pt; color: rgb(0, 0, 0); font-family: arial; &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;Arial&quot; color=&quot;#990099&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;ar-sa&quot; xml:lang=&quot;ar-sa&quot; style=&quot;font-weight: bold; font-size: 24pt; color: rgb(153, 0, 153); font-family: arial; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;امروز بهار است،&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ولی من نمیتوانم آنرا ببینم&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;!!!!!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 09:07:46 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=313</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-313/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>وای از زرنگی ایرانی امان از ایرانی</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-312/</link>
					<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(0, 51, 0); font-size: 12px; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); &quot;&gt;&lt;strong&gt;همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.&lt;br /&gt;وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره&lt;br /&gt;کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..&lt;br /&gt;و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته&lt;br /&gt;کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.&lt;br /&gt;خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت ۵۰۰۰ دلار + ۱۵دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.&lt;br /&gt;کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت&lt;br /&gt;” از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم”&lt;br /&gt;و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که ۵۰۰۰ دلار از ما وام گرفتید؟ ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:&lt;br /&gt;تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین ۲۵۰/۰۰۰ دلاری رو برای ۲ هفته با اطمینان خاطر&amp;nbsp; فقط&amp;nbsp; با ۱۵ دلار پارک کنم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
</description>
					<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 09:06:39 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=312</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/06/post-312/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یک داستان واقعی</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/04/post-308/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: 'Times New Roman'; line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); font-size: small; &quot;&gt;&lt;strong&gt;ین یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.&lt;br /&gt;شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.&lt;br /&gt;دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!&lt;br /&gt;چه اتفاقی افتاده؟&lt;br /&gt;در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!&lt;br /&gt;چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.&lt;br /&gt;متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.&lt;br /&gt;در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟&lt;br /&gt;همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!&lt;br /&gt;مرد شدیدا منقلب شد.&lt;br /&gt;ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!&lt;br /&gt;اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Tue, 24 Jan 2012 17:35:39 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=308</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/04/post-308/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>خدا</title>
					<link>http://datcom.blogsky.com/1390/11/04/post-306/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;line-height: 18px; background-color: rgb(255, 255, 255); font-size: small; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر شب آسمان را&lt;br /&gt;&amp;nbsp;می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو&amp;nbsp;&lt;br /&gt;او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست.&amp;nbsp; و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم&lt;br /&gt;آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند&lt;br /&gt;زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر&lt;br /&gt;خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود&lt;br /&gt;نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و&amp;nbsp;&lt;br /&gt;دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر&lt;br /&gt;&amp;nbsp;تک تک همه ی ریگها را. لای همه&amp;nbsp; ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود&lt;br /&gt;از خدا خبری نبود&lt;br /&gt;نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو&lt;br /&gt;آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است&lt;br /&gt;. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست&lt;br /&gt;نسیم دور او را گشت و گفت: &amp;quot;اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی&amp;quot; و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود&amp;nbsp;&lt;br /&gt;و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد&lt;br /&gt;خدا آن جا بود&lt;br /&gt;بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست&lt;br /&gt;سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Tue, 24 Jan 2012 17:31:38 GMT</pubDate>
          <comments>http://datcom.blogsky.com/Comments.bs?PostID=306</comments>
          <author>ساسان</author>
          <guid>http://datcom.blogsky.com/1390/11/04/post-306/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

